
آه! وبلاگش رو خوندم، عجب آقای پاکی بنظر میاد و البته با شعور هنوزم باورم نمیشه و تصور خودم رو دارم نوشته بود از حس و حالش تو محرم ازین که بازم مثل هر سال میره پیش امام رضا من، من ... تا حالا دو بار، دو تا از حرفاشون باعث درگرگونی احساسی من شدو گریه ی شدید یکی که درباره خواهرش گفت یکی پستی که امروز فرستاد قیامت نشده اما گاهی گفتم کاش میشد از خاک بودم و جود نداشتم البته این مغایرت با نظر خدا داره پس هیچی؛ خدایا تو که منو برای حسرت و افسوس به این دنیا نیاوردی؟!من... خداجان من میترسم من نگرانم نگرانم بابت رابطمون نگرانم خیلی! من واقعا انگار خودم زندانبان عشق خ...
ادامه مطلب
دوست داشتم نظر بزارم اما نشد و نمی شه قوانین زندگی یه چیزای مخالف نظرات من میگن بهتر بگم، قوانین خدا یکمی... ولش کن اینجا زیاد نمیشه حرف زد فقط یکمی نگران میزنم و ... خدا ... داداش؟! پنج شنبه سر قرار شهدا؟ سر..؟!...
ادامه مطلب
هیچ وقت ندیدمش جز یه هاله از صورت احتمالیش اونم تو خواب اما ... بازار بودم، پسرا سیاه پوش بودن و آماده میشدن مردم برای عزاداری لباس مردونه فروشی ها کلی لباس مشکی داشتن به لباسای توی مغازه نگاه کردم و متوجه شدم فروشنده متوجه نگاه من شده... دلم میخواست برم تو یکی شون و برای برادری که ندارم لباس بخرم لباس مشکی عزاداری اما... ...
ادامه مطلب